اختيارات ولى فقيه در خارج از مرزها

 

مقدمه

 با توجه به اينكه مسئله «اختيارات ولى فقيه در خارج از مرزهاى كشورى كه تحت ولايت اوست» از نظر ترتيب منطقى در رديف هاى متأخر از سلسله مسائل حكومت اسلامى و ولايت فقيه، قرار مى گيرد و پاسخ آن تا حدود زيادى متوقف بر حل مسائل قبلى و تابع مبانى و نظرياتى است كه در مراحل پيشين پذيرفته شده است، از اين رو بايد نخست نگاهى به مسائل متقدم بر آن بيندازيم.

 

پيش از هر چيز براى شناختن مسائل متقدم و مورد نياز در اين بحث، بايد عنوان اين مقاله را مورد دقت قرار دهيم. اين عنوان نشان مى دهد كه قبل از طرح اين مسئله، وجود جامعه يا كشورى اسلامى با مرزهاى جغرافيايى معينى فرض شده كه با سيستم حكومت خاصى به نام «ولايت فقيه» اداره مى شود و اوامر حكومتى «ولى فقيه» دست كم، نسبت به كسانى كه در داخل مرزهاى مزبور زندگى مى كنند و با او بيعت كرده اند نافذ و لازم الاجراست. به ديگر سخن، اصل ولايت فقيه و مشروعيت نظامى كه با آن اداره مى شود و نفوذ حكم ولى فقيهى كه با شرايط خاصى به حكومت رسيده است نسبت به مردمى كه در داخل مرزها با او بيعت كرده اند محقق است و با دليل يا دلايل مقبولى به اثبات رسيده است. اكنون، پيرامون اين مسئله حل شده، مسائل ذيل مطرح مى شود كه احتياج به حل و تبيين دارد:

1-اگر فرد يا گروه مسلمانى در يك كشور غير اسلامى (بيرون از مرزهاى كشور اسلامى مفروضى كه با سيستم ولايت فقيه اداره مى شود) زندگى مى كند آيا واجب است كه از اوامر حكومتى فقيه مزبور، اطاعت كند يا نه؟

 

چنان كه ملاحظه مى شود خود اين سئوال دو فرض دارد: فرض اول آن كه مسلمانان مقيم در خارج از مرزهاى كشور اسلامى، با ولى فقيه، بيعت كرده باشند، و فرض دوم آن كه با وى بيعت نكرده باشند.

 

2-اگر دو كشور اسلامى وجود داشته باشد كه مردم يكى، نظام ولايت فقيه را پذيرفته اند و با فقيه جامع الشرايطى بيعت كرده اند اما كشور ديگر با سيستم حكومتى ديگرى اداره مى شود آيا اطاعت مردم كشور دوم از ولى فقيه مزبور، واجب است يا نه؟

 

در اينجا دو فرض فوق (بيعت و عدم بيعت فرد يا گروه مسلمانى كه در كشور دوم زندگى مى كند) را مى توان تصور كرد.

 

3-اگر دو كشور اسلامى، نظام ولايت فقيه را پذيرفتند اما مردم هر كدام از آن ها فقيه خاصى را براى ولايت تعيين كردند يا خبرگان هر كشور به فقيهى غير از فقيه كشور ديگر رأى دادند آيا در اين صورت، حكم هر يك از دو فقيه مفروض تنها در حوزه ولايت خودش نافذ است يا شامل مردم كشور ديگر هم مى شود يا بايد قائل به تفصيل شد؟

 

در اين مسئله هر چند فرض بر اين است كه اهل هر كشورى با فقيه خاصى بيعت كرده اند اما در عين حال مى توان فرض كرد كه بعضى از افراد يك كشور با فقيه حاكم در كشور ديگر، بيعت كرده باشند. از اين رو، دو فرض مذكور در مسائل پيشين در اين جا هم به شكلى قابل تصور است.

 

نكته شايان توجه اين است كه در دو مسئله اخير، فرض بر وجود دو كشور مستقل اسلامى، و در مسئله اخير فرض بر مشروعيت تعدد ولى فقيه در دو محدوده جغرافيايى مجاور يا غير مجاور است.

 

4-اگر افرادى در داخل مرزهاى كشورى كه با نظام ولايت فقيه اداره مى شود به هر دليلى با ولى فقيه بيعت نكردند آيا اوامر حكومتى او نسبت به ايشان نافذ و لازم الاجرا است يا نه؟

 

براى پاسخ به اين سئوال و بيان ابعاد مسئله مورد بحث بايد از يك سوى، مسئله مرز كشور اسلامى و كيفيت تعيين آن را نسبت به كشور غير اسلامى يا كشور اسلامى ديگر مورد بررسى قرار دهيم; و مسئله تعدد حكومت هاى اسلامى يا كشورهاى اسلامى را در نظر بگيريم; و از سوى ديگر ادله اعتبار ولايت فقيه را مورد بازنگرى قرار دهيم تا كيفيت شمول آنها را نسبت به موارد سؤال روشن كنيم و ضمناً نقش بيعت در اعتبار ولايت فقيه را تعيين كنيم تا معلوم شود كه بيعت كردن و نكردن افراد چه تأثيرى در وجوب اطاعت ايشان از ولى فقيه خواهد داشت.

 

 

وحدت و تعدد كشورها

 درباره پيدايش ملت ها و كشورها و عوامل تمايز و انفكاك آنها از يكديگر يا اتصال و اتحادشان بحث هاى گسترده اى انجام گرفته و آرا و نظريه هاى مختلفى مطرح شده است، چنان كه ملاك تابعيت افراد نسبت به كشورها و اقسام آن از قبيل تابعيت اصلى و اكتسابى و تبعى و نيز كيفيت خروج از تابعيت به صورت اجبارى يا اختيارى، مورد بحث واقع شده است. آن چه به طور اختصار بايد اشاره كنيم اين است كه: اتصال و وحدت سرزمين، يا وحدت زبان و لهجه، يا وحدت نژاد و خون، هيچ كدام نمى تواند عامل تعيين كننده وحدت ملت و كشور باشد چنان كه وجود مرزهاى طبيعى مانند كوهها و درياها، يا تفاوت زبان و لهجه، يا اختلاف در خون و رنگ پوست هم نمى تواند علت قطعى براى تعدد و تمايز ملت ها و كشورها باشد و حتى مجموع اين عوامل هم تأثير قطعى نخواهد داشت; يعنى ممكن است مردمانى با وحدت سرزمين و زبان و نژاد، دو كشور جداگانه تشكيل دهند چنان كه ممكن است مردمانى با وجود مرزهاى طبيعى و اختلاف در زبان و نژاد، كشور واحدى را تشكيل دهند چنان كه نمونه هايى از آنها در جهان امروز يافت مى شود. البته هر يك از عوامل نامبرده براى وحدت، كمابيش اقتضاى ارتباط و پيوند بين انسانها را دارد و زمينه را براى وحدت ملت و كشور فراهم مى كند ولى آن چه بيش از همه مؤثر است اتفاق بينش ها و گرايش هايى است كه به وحدت حكومت مى انجامد و ساير عوامل به عنوان اسباب ناقص و كمكى و جانشين پذير براى عامل اخير به شمار مى آيند.

 

از ديدگاه اسلام، عامل اصلى براى وحدت امت و جامعه اسلامى، وحدت عقيده است ولى در عين حال بايد توجه داشت كه از يك سوى، وحدت سرزمين و وجود مرزهاى جغرافيايى، اعم از طبيعى و قراردادى، به طور كلى فاقد اعتبار نيست و چنان كه مى دانيم «دارالاسلام»، كه طبعاً با مرزهاى خاصى مشخص مى شود، در فقه اسلام احكام خاصى دارد; مثلاً مهاجرت به آن در مواردى واجب است يا ذمّيى كه از احكام ذمه سرپيچى كند از آن اخراج مى شود; از سوى ديگر، اختلاف در عقيده عامل قطعى براى بيگانگى و بينونت كامل نيست، زيرا ممكن است اشخاص غير مسلمانى در داخل مرزهاى كشور اسلامى تحت حمايت دولت اسلامى قرار گيرند و نوعى تابعيت را نسبت به آن پيدا كنند.

 

حاصل آن كه: جامعه اسلامى اصالتاً از افرادى به وجود مى آيد كه با اختيار و انتخاب خودشان اسلام را پذيرفته باشند و مخصوصاً ملتزم به قوانين اجتماعى و قضايى و سياسى آن باشند و سرزمينى كه چنين جامعه اى در آن زندگى مى كنند كشور اسلامى و دارالاسلام ناميده مى شود ولى در مرتبه بعد، بعضى از غير مسلمانان با عقد قرارداد خاصى مى توانند تابعيت كشور اسلامى را بپذيرند و در كنار مسلمانان زندگى امن و مسالمت آميزى داشته باشند.

 

بدين ترتيب، مرز كشور اسلامى با كشورهاى غير اسلامى، تعيين مى شود; يعنى «سرزمينى كه اتباع حكومت اسلامى در آن زندگى مى كنند دارالاسلام شناخته مى شود و مرز املاك ايشان (با توابع و لواحق) مرز دارالاسلام خواهد بود، خواه با عوامل طبيعى مانند دريا و كوه مشخص شود يا با علائم قراردادى».

 

از آن چه گذشت اجمالاً به دست آمد كه ملاك وحدت و تعدد كشورها، وحدت و تعدد حكومت آنهاست; يعنى هر مجموعه اى از انسانها كه تحت يك دستگاه حكومتى اداره شوند اهل يك كشور به شمار مى آيند و بر عكس، تعدد دستگاههاى حكومتى مستقل در عرض يكديگر، نشانه تعدد كشورهاست. البته ممكن است هر شهر يا ايالتى نوعى خودمختارى داشته باشد ولى در صورتى كه مجموعه چند ايالت با قانون اساسى واحد تحت مديريت يك دستگاه حكومت مركزى باشند و در سياست خارجى و امور دفاعى و مانند آنها از تصميمات حكومت مركز تبعيت كنند (مانند كشورهاى فدرال) كشور واحدى تلقى مى شوند و تعدد حكومت هاى غير مستقل زيانى به وحدت آنها نمى زند.

 

اما آنچه عملاً نقش تعيين كننده را در تحديد مرز كشورها و تشخيص وحدت و تعدد حكومتها و اتصال و اتحاد يا انفصال و تجزيه آنها داشته غالباً «قدرت سلاح» بوده است و در جهان اسلامى نيز متأسفانه اين عامل، نقش خود را ايفا كرده است چنان كه جنگ هاى داخلى مسلمين و پيدايش و انقراض سلسله هاى متعدد خلافت و سلطنت در سرزمين هاى اسلامى، گواه گويايى بر اين واقعيت تلخ تاريخى به شمار مى رود. البته آن چه براى ما اهميت دارد بررسى مسئله از ديدگاه فقهى است; از اين رو بايد نظرى هر چند سريع بر آراء فقها در اين زمينه بيفكنيم.

 

تعدّد كشورها از ديدگاه فقهى

چنان كه دانستيم «دارالاسلام» عبارت است از سرزمين يا سرزمين هايى كه امت اسلامى در آنجا زندگى مى كنند و غير مسلمانان نيز با شرايط خاصى مى توانند در سايه حكومت اسلامى، زندگى امن و مسالمت آميزى داشته باشند، و مرزهاى طبيعى يا قراردادى اين سرزمين ها «مرزهاى دارالاسلام» محسوب مى شود.

 

اما اين مسئله كه «آيا دارالاسلام قابل تجزيه به چند كشور كاملاً مستقل مى باشند يا نه؟» مورد بحث پيشينيان واقع نشده است، هر چند سياق سخنانشان ناظر به «كشور اسلامى واحد» تحت مديريت عاليه «امام واحد» است و هنگامى كه چند دستگاه حكومتى كه وجود داشته هر يك از سران آنها خود را «خليفه راستين» قلمداد مى كرده و ديگران را تخطئه مى كرده و «ياغى» مى شمرده است. ولى مى توان گفت كه سخنان بسيارى از فقها، ناظر به شرايط خاصى بوده و به طور كلى در صدد نفى مشروعيت از حكومت هاى متعدد نبوده اند و شايد از اطلاق بعضى از سخنان در تعيين شرايط امام بلكه از پاره اى تصريحات بتوان استفاده كرد كه وجود دو حكومت در دو منطقه متمايز -در صورتى كه مسئولين آنها واجد شرايط باشند- را نامشروع نمى دانسته اند مخصوصاً با توجه به اين كه بسيارى از بزرگان اهل سنت (مانند احمد بن حنبل) حكومت فاسق و شارب الخمرى كه به زور بر مردم مسلط شده باشد را نيز مشروع و واجب الاطاعه مى دانسته اند!

 

و اما فقهاى شيعه بالاتفاق حكومت اسلامى را بعد از رحلت رسول خدا(ص) اصالتاً از آن امام معصوم(ع) مى دانند و امامت بالفعل را براى دو امام معصوم در زمان واحد نفى مى كنند هر چند يكى از آنان على الفرض در شرق عالم و ديگرى در غرب باشد; به ديگر سخن، به عقيده شيعيان سراسر دارالاسلام بايد تحت قيادت و امامت امام معصوم واحدى اداره شود و حاكمان هر منطقه از طرف او نصب و به كار گمارده شوند و طبعاً همه آنان مجريان قانون اسلام و فرمانهاى امام معصوم خواهند بود، هر چند ممكن است در حوزه حكومت خويش اختياراتى از طرف امام معصوم به ايشان تفويض شود و مقررات ويژه اى را در چهارچوب قوانين كلى اسلامى و با رعايت مصالح مسلمين و به اقتضاى شرايط خاص زمانى و مكانى به اجرا گذارند و بدين ترتيب نوعى خودمختارى در مناطق مختلف دارالاسلام قابل قبول است. البته همه اين مطالب در صورتى است كه امام معصوم، مبسوط اليد و داراى قدرت ظاهرى بر تصدى امور باشد; يعنى حكومت مشروع او از طرف مردم نيز مقبول افتاده باشد ولى چنان كه مى دانيم چنين شرايطى جز در دوران كوتاهى از امامت امير مؤمنان على بن ابى طالب(ع) و امام حسن(ع) فراهم نشد و ساير ائمه طاهرين (ع) نه تنها متصدى اداره كشور اسلامى نشدند بلكه اجازه اظهار نظر در اين مسائل هم به ايشان داده نمى شد و غالباً تحت نظر و در حال تبعيد بودند يا در زندان به سر مى بردند و اين گونه مسائل را تنها براى اصحاب خاصشان مطرح مى كردند و در عين حال سفارش به كتمان آنها مى نمودند.

 

بدين ترتيب، شيعيان كه از يك سوى از بركات حكومت امامان اهل بيت(ع) محروم بودند و از سوى ديگر حكومت هاى موجود را مشروع نمى دانستند در تنگناى سختى واقع شده بودند و در چنين شرايطى بود كه موظف شدند -طبق دستورالعمل هايى كه در رواياتى از قبيل مقبوله عمر بن حنظله و مشهوره ابى خديجه آمده است- نيازهاى حكومتى (به ويژه نيازهايى قضايى) خود را با رجوع به فقهاى واجد شرايط، بر طرف كنند و در بعضى از اين روايات تأكيد شده كه مخالفت با چنين فقيهانى به منزله مخالفت با امام معصوم و در حكم نوعى شرك به خداى متعال است!

 

همچنين نيازهاى حكومتى اقليت شيعه در زمان غيبت هم با رجوع مخفيانه به فقهاى واجد شرايط، بر طرف مى شد تا اينكه شيعيان در بعضى از مناطق، قدرت قابل توجهى يافتند و از جمله فاطميان در مصر حكومت مستقلى تشكيل دادند و حاكمان ديلمى و آل بويه در بعضى از بلاد ايران به قدرت رسيدند و حتى دستگاه خلافت عباسى را كه قوس نزولى خود را مى گذراند تحت تأثير قدرت خويش قرار دادند و سرانجام حكومت مقتدر صفويه در ايران تشكيل شد و با دستگاه خلافت عثمانى به رقابت پرداخت.

 

در چنين اوضاع و احوالى بود كه فقهاى شيعه، مجال طرح بحث هاى فقهى در زمينه حكومت اسلامى يافتند و علناً به نقد نظريات و آراى فقهاى اهل سنت و تبيين ديدگاه شيعه مبنى بر ولايت فقيه پرداختند.

 

ما در اينجا در صدد بررسى تفصيلى نظريه ولايت فقيه و اصول و مبانى و فروع و لوازم آن نيستيم ولى چنان كه در مقدمه بحث اشاره كرديم براى پاسخ به سؤالهاى مطروحه ناچاريم نگاهى به نظريات فقها در اين مسئله و ادله آنها بيندازيم و در واقع، اين مطلب، اصلى ترين بخش نوشتار حاضر را تشكيل مى دهد.

 

مبناى ولايت فقيه

چنان كه گذشت شيعيان تا زمانى كه اميدى به تشكيل حكومت نداشتند به طور ارتكازى و با الهام گرفتن از امثال روايات عمر بن حنظله و ابو خديجه و توقيع صادر از ناحيه مقدسه، نيازهاى روزمره خود را با رجوع به فقهاى بلاد بر طرف مى كردند و در واقع، فقهاى واجد شرايط را «نواب عام امام عصر» -عجل الله فرجه الشريف- مى شمردند، در برابر «نواب خاص» در زمان غيبت صغرى. ولى از هنگامى كه بعضى از حكّام شيعه اقتدارى يافتند مسئله ولايت فقيه در زمان غيبت كبرى به صورت جدى تر مطرح شد و با گسترش اين مباحث در ميان توده ها، حكّام و سلاطين براى مشروع جلوه دادن حكومتشان كوشيدند كه موافقت فقهاى بزرگ را به دست آورند و حتى گاهى رسماً از آنان استيذان مى كردند و متقابلاً فقها هم اين فرصتها را براى نشر معارف اسلامى و ترويج مذهب تشيع مغتنم مى شمردند ولى ظاهراً در هيچ عصرى هيچ سلطانى حاضر به تحويل دادن قدرت به فقيه واجد شرايط نبوده چنان كه هيچ فقيهى هم اميدى به دست يافتن به چنين قدرتى نداشته است و در واقع با پيروزى انقلاب اسلامى ايران بود كه عملاً ولايت فقيه به معناى واقعى كلمه تحقق يافت و نياز به بررسى هاى دقيق پيرامون مبانى و فروع آن آشكار گشت.

 

مهمترين مسئله مبنايى اين است كه ملاك مشروعيت ولايت فقيه چيست؟ و شكل فنى دليل آن كدام است؟ زيرا با دادن پاسخ روشن و دقيق به اين سئوال است كه مى توان جواب مسائل فرعى و از جمله سؤال هاى مطروح در آغاز بحث را به دست آورد.

 

در اينجا به دو مبناى اساسى مى توان اشاره كرد:

 

مبناى اول: مشروعيت ولايت و حكومت فقيه، از ولايت تشريعى الهى سرچشمه مى گيرد و اساساً هيچ گونه ولايتى جز با انتساب به نصب و اذن الهى، مشروعيت نمى يابد و هر گونه مشروع دانستن حكومتى جز از اين طريق، نوعى شرك در ربوبيت تشريعى الهى به شمار مى رود. به ديگر سخن، خداى متعال، مقام حكومت و ولايت بر مردم را به امام معصوم عطا فرموده، و اوست كه فقيه واجد شرايط را -چه در زمان حضور و عدم بسط يد و چه در زمان غيبت- نصب كرده است و اطاعت از او در واقع، اطاعت از امام معصوم است، چنان كه مخالفت با او مخالفت با امام و به منزله انكار ولايت تشريعى الهى است: «و الرّادّ علينا الرّادّ على الله و هو على حدّ الشرك بالله».

 

مبناى دوم: شارع مقدس تنها به امام معصوم، حق ولايت داده است و طبعاً إعمال آن، اختصاص به زمان حضور وى خواهد داشت، و اما در زمان غيبت بايد مردم بر اساس قواعد كلى مانند «اوفوا بالعقود» و «المسلمون عند شروطهم» يا احياناً - در صورتى كه چنين دلايلى يافت شود- كسى را كه شايسته حكومت است انتخاب كرده با او بيعت كنند ـ نظير آن چه اهل تسنن درباره حكومت بعد از رحلت پيامبر اكرم(ص) معتقدند. حداكثر اين است كه شارع، شرايط حاكم صالح را بيان كند و مسلمانان موظف باشند كه در بيعتشان شرط كنند كه حاكم طبق دستورهاى اسلام عمل كند، و تعهد به اطاعت مطلق به منزله «شرط خلاف شرع در ضمن عقد» است و اعتبارى ندارد. طبق اين مبنا، ملاك مشروعيت ولايت فقيه قراردادى است كه با مردم منعقد مى كند و در واقع، بيعت است كه نقش اساسى را در مشروعيت بخشيدن به ولايت فقيه ايفا مى كند.

 

به نظر مى رسد كه مرتكز در اذهان شيعه و مستفاد از سخنان فقها همان مبناى اول است و تعبيرات وارده در روايات شريفه كاملاً آن را تأييد مى كند و در واقع آنچه موجب طرح نظريه دوم شده يا گرايش به دموكرات مآبى غربى است ـ كه متأسفانه در كشورهاى اسلامى هم رواج يافته است ـ و يا بيان يك دليل جدلى براى اقناع و الزام مخالفان است، چنان كه در بيانات امير مؤمنان(ع) خطاب به معاويه در مورد اعتبار بيعت مهاجرين و انصار آمده است.

 

به هر حال، ما مسائل مورد نظر را بر اساس هر دو مبنا مورد بررسى قرار مى دهيم ولى قبل از پرداختن به آن، لازم است توضيحى درباره اصل نظريه ولايت فقيه و مفاد ادله آن بدهيم.

 

ادله ولايت فقيه

دلايل اثبات ولايت براى فقيه جامع الشرايط به دو بخش كلى تقسيم مى شود: عقلى و نقلى.

 

دلايل عقلى: با توجه به ضرورت وجود حكومت براى تأمين نيازمنديهاى اجتماعى و جلوگيرى از هرج و مرج و فساد و اختلال نظام، و با توجه به ضرورت اجراى احكام اجتماعى اسلام و عدم اختصاص آنها به زمان حضور پيامبر و امامان(ع) با دو بيان مى توان ولايت فقيه را اثبات كرد:

 

 

يكى آن كه هنگامى كه تحصيل مصلحت لازم الاستيفايى در حد مطلوب و ايدآل، ميسر نشد بايد نزديك ترين مرتبه به حد مطلوب را تأمين كرد. پس در مسئله مورد بحث هنگامى كه مردم از مصالح حكومت امام معصوم، محروم بودند بايد مرتبه تاليه آن را تحصيل كنند; يعنى حكومت كسى را كه اقرب به امام معصوم باشد بپذيرند. و اين اقربيت در سه امر اصلى، متبلور مى شود: يكى علم به احكام كلى اسلام(فقاهت)، دوم شايستگى روحى و اخلاقى به گونه اى كه تحت تأثير هواهاى نفسانى و تهديد و تطميع ها قرار نگيرد(تقوى) و سوم كارآيى در مقام مديريت جامعه كه به خصلت هاى فرعى از قبيل درك سياسى و اجتماعى، آگاهى از مسائل بين المللى، شجاعت در برخورد با دشمنان و تبهكاران، حدس صائب در تشخيص اولويت ها و اهميت ها و ... قابل تحليل است.

 

پس كسى كه بيش از ساير مردم، واجد اين شرايط باشد بايد زعامت و پيشوايى جامعه را عهده دار شود و اركان حكومت را هماهنگ نموده به سوى كمال مطلوب سوق دهد. و تشخيص چنين كسى طبعاً به عهده خبرگان خواهد بود چنان كه در ساير شئون زندگى اجتماعى چنين است.

 

بيان دوم آن كه ولايت بر اموال و اعراض و نفوس مردم از شئون ربوبيت الهى است و تنها با نصب و اذن خداى متعال، مشروعيت مى يابد و چنان كه معتقديم اين قدرت قانونى به پيامبر اكرم(ص) و امامان معصوم(ع) داده شده است. اما در زمانى كه مردم عملاً از وجود رهبر معصوم، محروم اند بايد خداى متعال از اجراى احكام اجتماعى اسلام، صرف نظر كرده باشد يا اجازه اجراى آن را به كسى كه اصلح از ديگران است داده باشد تا ترجيح مرجوح و نقض غرض و خلاف حكمت لازم نيايد و با توجه به باطل بودن فرض اول، فرض دوم ثابت مى شود; يعنى ما از راه عقل، كشف مى كنيم كه چنين اذن و اجازه اى از طرف خداى متعال و اولياى معصوم، صادر شده است، حتى اگر بيان نقلى روشنى در اين خصوص به ما نرسيده باشد،. و فقيه جامع الشرايط همان فرد اصلحى است كه هم احكام اسلام را بهتر از ديگران مى شناسد و هم ضمانت اخلاقى بيشترى براى اجراى آنها دارد و هم در مقام تأمين مصالح جامعه و تدبير امور مردم كارآمدتر است. پس مشروعيت ولايت او را از راه عقل، كشف مى كنيم چنان كه بسيارى از احكام فقهى ديگر به ويژه در مسائل اجتماعى (مانند واجبات نظاميه) به همين طريق (دليل عقلى) ثابت مى شود.

 

دلايل نقلى: عبارت است از رواياتى كه دلالت بر ارجاع مردم به فقها براى رفع نيازهاى حكومتى (به ويژه مسائل قضايى و منازعات) دارد، يا فقها را به عنوان «امنا» يا «خلفا» و «وارثان» پيامبران و كسانى كه مجارى امور به دست ايشان است معرفى كرده است و بحث هاى فراوانى درباره سند و دلالت آنها انجام گرفته كه در اين جا مجال اشاره به آنها نيست و بايد به كتاب ها و رساله هاى مفصل مراجعه كرد. در ميان آنها مقبوله عمر بن حنظله و مشهوره ابو خديجه و توقيع شريف، بهتر قابل استناد است و تشكيك در سند چنين رواياتى كه از شهرت روايتى و فتوايى برخوردارند روا نيست و دلالت آنها بر نصب فقها به عنوان كارگزاران امام مقبوض اليد روشن است و اگر احتياج به چنين نصبى در زمان غيبت بيشتر نباشد كمتر نخواهد بود، پس به «دلالت موافقه» نصب فقيه در زمان غيبت هم ثابت مى شود. و احتمال اينكه نصب ولى امر در زمان غيبت به خود مردم واگذار شده باشد ـ با توجه به اين كه كوچك ترين دليلى بر چنين تفويضى وجود ندارد ـ با توحيد در ربوبيت تشريعى، سازگار نيست و هيچ فقيه شيعه اى (جز در اين اواخر) آن را به عنوان يك احتمال هم مطرح نكرده است. به هر حال، روايات مزبور مؤيدات بسيار خوبى براى ادله عقلى به شمار مى رود.

 

ضمناً روشن شد كه طبق اين مبنا، بيعت هيچ نقشى در مشروعيت ولايت فقيه ندارد چنان كه هيچ نقشى در مشروعيت حكومت امام معصوم نداشته است، بلكه بيعت كردن مردم زمينه إعمال ولايت را فراهم مى كند و با وجود آن، حاكم شرعى عذرى براى كناره گيرى از اداره جامعه نخواهد داشت: «لو لا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر ...».

 

در اينجا سؤالى مطرح مى شود كه: نصب فقيه از طرف خداى متعال و امام معصوم به چه صورت انجام گرفته است؟ آيا هر فرد جامع الشرايطى بالفعل داراى مقام ولايت است، يا فرد خاصى، و يا مجموع فقهاى هر عصر؟

 

در جواب بايد گفت: اگر مستند اصلى، دليل عقل باشد مقتضاى آن روشن است، زيرا نصب فقيهى كه هم از نظر فقاهت و هم از نظر تقوا و هم از نظر قدرت مديريت و لوازم آن افضل باشد و امكان تصدى امور همه مسلمانان جهان را با استفاده از نصب حكّام و عمّال محلى داشته باشد اقرب به طرح اصلى حكومت امام معصوم است و هدف الهى داير بر وحدت امت اسلامى و حكومت عدل جهانى را بهتر تأمين مى كند. اما در صورتى كه شرايط جهانى براى تشكيل چنين كشور واحدى وجود نداشت بايد به شكل هاى ديگرى با رعايت الاقرب فالاقرب تنزل كرد. و در صورتى كه مستند اصلى روايات باشد. گرچه مقتضاى اطلاق آنها ولايت هر فقيه جامع الشرايطى است، ولى با توجه به رواياتى كه تأكيد بر تقديم اعلم و اقوا دارد (مانند نبوى مشهور و صحيحه عيص بن قاسم) همان مفاد ادله عقلى به دست مى آيد.

 

سؤال ديگرى كه در اينجا قابل طرح است اين است كه اگر فردى كه از هر جهت افضل باشد يافت نشود چه بايد كرد؟ پاسخ اجمالى به اين سؤال اين است كه فردى كه در مجموع «افضل نسبى» باشد بايد عهده دار اين مسئوليت گردد و مردم هم بايد ولايت او را بپذيرند. البته شقوق مختلف مسئله جاى بحث فراوان دارد و مجال وسيع ترى را مى طلبد.

 

نتيجه

اينك باز مى گرديم به پاسخ گويى به سؤال هايى كه در آغاز بحث مطرح كرديم:

 

نخستين سؤال اين بود كه: اگر كشور اسلامى واحدى تحت ولايت فقيهى اداره شود آيا بر مسلمانانى كه در كشورهاى غير اسلامى زندگى مى كنند واجب است اوامر حكومتى او را اطاعت كنند يا نه (البته در صورتى كه اوامر وى شامل ايشان هم بشود)؟

 

جواب اين سؤال، طبق مبناى اول (ثبوت ولايت به نصب يا اذن امام معصوم) روشن است، زيرا على الفرض، افضليت فقيه مزبور براى تصدى مقام ولايت، احراز شده است و طبق ادله عقلى و نقلى، چنين كسى بالفعل حق ولايت بر مردم را دارد. بنابراين، فرمان وى براى هر مسلمانى نافذ و لازم الاجرا خواهد بود، پس اطاعت او بر مسلمانان مقيم در كشورهاى غير اسلامى هم واجب است.

 

و اما طبق مبناى دوم (توقف ولايت بالفعل فقيه بر انتخاب و بيعت)، مى توان گفت انتخاب اكثريت امت يا اكثريت اعضاى شورا و اهل حل و عقد بر ديگران هم حجت است (چنان كه مورد عمل عقلاء مى باشد و شايد بعضى از بيانات جدلى نهج البلاغه مبنى بر اعتبار بيعت مهاجرين و انصار را بتوان مؤيد آن شمرد). بنابراين، طبق اين مبنا هم اطاعت ولى فقيه بر مسلمانان مقيم در كشورهاى غير اسلامى نيز واجب است ـ خواه با او بيعت كرده باشند و خواه نكرده باشند.

 

ولى ممكن است گفته شود: اين انتخاب و بيعت، بيش از تفويض اختيارات خويش به ديگرى طى يك قرار داد نيست و از اين رو، اطاعت ولى فقيه تنها بر كسانى واجب است كه با او بيعت كرده اند و مسلمانان خارج از كشور بلكه مسلمانان داخل هم اگر بيعت نكرده باشند شرعاً ملزم به اطاعت از او نيستند. و بناى همگانى و هميشگى و انكار نشده عقلاء در چنين مسئله اى ثابت و مسلم نيست چنان كه در بيانات جدلى، هدفى جز اقناع و الزام خصم، منظور نبوده است.

 

سؤال دوم اين بود كه: اگر دو كشور اسلامى وجود داشته باشد و تنها مردم يكى از آنها با نظام ولايت فقيه اداره شود آيا اطاعت او بر مسلمانانى كه در كشور ديگر زندگى مى كنند واجب است يا نه؟

 

پاسخ اين سؤال هم نظير سؤال قبلى است با اين تفاوت كه در اينجا يك صورت نادر ديگرى را مى توان فرض كرد و آن اين است كه مسلمانان مقيم در كشور ديگر -با اجتهاد يا تقليد- حكومت خودشان را (هر چند به شكل ديگرى غير از ولايت فقيه اداره شود) مشروع و واجب الاطاعه بدانند كه در اين صورت، وظيفه ظاهرى آنان اطاعت از حكومت خودشان خواهد بود نه از ولى فقيهى كه حاكم كشور ديگرى است.

 

اما سؤال سومى كه در اينجا مطرح مى شود اين است كه: اگر هر يك از دو يا چند كشور اسلامى، ولايت فقيه خاصى را پذيرفتند آيا حكم هيچ يك از فقهاى حاكم در حق اهالى كشور ديگر نفوذ دارد يا نه؟

 

پاسخ به اين سؤال نياز به تأمل بيشترى دارد، زيرا اولاً: بايد چنين فرض كنيم كه ولايت هر دو فقيه (يا چند فقيه) مشروع است و فرمان او قدر متيقن در كشور خودش واجب الاطاعه مى باشد; چنان كه قبلاً اشاره كرديم كه وجود دو كشور اسلامى كاملاً مستقل با دو حكومت شرعى در شرايطى كه امكان تشكيل حكومت واحد اسلامى به هيچ وجه وجود نداشته باشد قابل قبول است. و اما فرض اين كه تنها ولايت يكى از فقيهان، مشروع و محرز باشد در واقع به مسئله پيشين باز مى گردد.

 

ثانياً: بايد فرض كنيم كه لااقل فرمان يكى از فقهاى حاكم، شامل مسلمانان مقيم در كشور ديگرى هم مى شود و گرنه نفوذ حكم وى نسبت به آنان موردى نخواهد داشت.

 

با توجه به دو شرط مذكور در بالا، اگر يكى از فقهاى حاكم، فرمان عامى صادر كرد به گونه اى كه شامل مسلمانان مقيم در كشور ديگرى كه تابع فقيه ديگرى است هم بشود، اين مسئله دست كم سه صورت خواهد داشت، زيرا حاكم ديگر يا آن را تأييد و يا نقض مى كند و يا در برابر آن ساكت مى ماند.

 

در صورتى كه حاكم ديگر، حكم مزبور را تأييد كند جاى بحثى نيست، زيرا به منزله انشاى حكم مشابهى از طرف خود اوست و طبعاً لازم الاجرا خواهد بود. و در صورتى كه حكم مزبور را نقض كند - و طبعاً نقض قابل اعتبار، مستند به علم وى به بطلان ملاك حكم به طور كلى يا نسبت به اتباع كشور او خواهد بود -در اين صورت، حكم نقض شده نسبت به اتباع كشورش اعتبارى نخواهد داشت مگر اين كه كسى يقين پيدا كند كه نقض مزبور بى جا بوده است.

 

و اما در صورتى كه نسبت به حكم مزبور سكوت كند طبق مبناى اول در اعتبار ولايت فقيه (نصب از طرف امام معصوم) اطاعت او حتى بر ديگر فقها هم لازم است چنان كه حكم يكى از دو قاضى شرعى حتى نسبت به قاضى ديگر و حوزه قضاوت او هم معتبر خواهد بود.

 

و اما طبق مبناى دوم بايد گفت كه حكم هر فقيهى تنها نسبت به مردم كشور خودش (بلكه تنها نسبت به كسانى كه با او بيعت كرده اند) نافذ است و درباره ديگران اعتبارى ندارد و در اينجا ديگر جايى براى تمسك به بناى عقلاء ادعا شده در مسئله پيشين هم وجود ندارد.

 

و اما فرض اين كه مسلمانان مقيم در يك كشور با فقيه حاكم در كشور ديگرى بيعت نمايند در واقع به منزله خروج از تابعيت كشور محل اقامت و پذيرفتن تابعيت كشورى است كه با ولى امر آن، بيعت كرده اند. و اين مسئله فعلاً محل بحث ما نيست.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - مجنون

 

گفتارمتن فیلم بشیر عشق در شهر کوران به قلم سید مرتضی آوینی

اهل بصیرت را با شهر کوران چه کار؟ ماه ها ازپایان جنگ و بسته شدن باب جهاد فی سبیل الله گذشته است و برای بسیاری جنگ دیگر جزء خاطره ای دور از یک دوران سپری شده هیچ نیست. اما برای که قسمتی از وجود خویش را درجنگ نهاده است چگونه پایان یابد ؟ برای آن که چشم هایش را در جنگ نهاده است دستش را پایش را دست هایش را پاهایش را و چه بسا چشم ها ودست ها و پاهایش را درجنگ نهاده است چگونه ممکن است که جنگ پایان یابد ؟
برای او جنگ خاطره ای دوراز یک دوران سپری شده نیست... باب جهادرا خداوند برمن و تو بسته است اما برای او همچنان مفتوح است چرا که چشمانش دیگربازنگشته اند.دلاوری دیگر پاهایش را نثارمجد و عظمت اسلام کرده است واگر چه دردار بقاء آنجا که من وتو را پای رفتن نیست او پاهایش را درنزدخداوند خواهد یافت ، اما اینجا دارفناست و آنچه فانی شدنی است بازنمی گردد ... و اوهم در انتظارمعجزه نیست و رضای خویش را در رضایت خداوند می داند . اگر چه جوان است وهنوز ازدواج نکرده است . اما برای او جنگ تراژدی نامطلوبی ازیک دوران غم بارنیست خورشید حیات بخشی است که هنوز درآسمان سینه اش روشن است .شیطان می خواست که با قدرت سلاح برجهان حکومت یابد ومومنین با گوشت پوست ورگ واستخوان دربرابرش ایستادند . بمب ها و موشک هایش را به جان خریدند ودرفضایی آکنده ازبخارات مرگبار شیمیایی ازاستقلال وشرف و عزت خویش دفاع کردند... و هرگز دربرابر عمل خویش مزدی نخواستند. اما اکنون که علی الظاهر جنگ خاتمه یافته است آیا باید درفراموشکده ها و غفلت کده های اذهان من و تودرهیاهوی شهر گم شوند و.. شاید جنگ خاتمه یافته باشد اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت وزنهاراین غفلتی که من وتو را درخود گرفته است ، ظلمات قیامت است . آنگاه که آسمان انفطار یابد وستارگان پراکنده شوند . آنگاه که دریاها شکافته شوند وانسان ها سرازقبرها بردارند ، خواهند دانست که چه پیش فرستاده اند و چه واپس نهاده اند .
یا ایها الانسان چیست آنچه تورا فریفته وبرآفریدگارت غره داشته است ؟ آفریدگاری که تورا آفریده است واستوار داشته براین صورت پرداخته است .اما حاشا وکلا که شما روز جزا را تکذیب می کنید حال آنکه او برشما نگهبانانی گماشته است کراما کاتبین .می دانند که چه می کنید ابرار درنعیم اند و فجاردرجحیم ... ابرار در بهشت اند و بدکاران دردوزخی که روز جزا به آن وارد خواهند شد .. و حتی لحظه ای ازآن غیاب نخواهند یافت . وتوچه می دانی که روز جزا چیست ؟ و بازتوچه می دانی که روز جزا چیست ؟ آن روز که کسی را بردیگری اختیاری نیست و فرمان هر چه هست خاص خداست . اهل بصیرت را با شهر کوران چه کار؟ او را چشم ظاهر نیست وآنان را چشم باطن وازمیان توخود بگو که کدامیک کورند ؟ "صم بکم عمی فهم لا یعظون..." چشم بگشا وببین که چگونه آخرالزمان سررسیده است و گفته های پیامبر(ص) درحجه الوداع تعبیریافته ... وفساد برو بحررا پرکرده است . برادرم ! چشم بگشا و ببین که ازکجا می گذری ! ای شمس جهان آراء تو کجا واین بیغوله تاریک کجا ؟ و چگونه این تمثیل دردناک فراهم آمده است ، تو کجا واین بازار مکاره شیطان کجا ؟
و مگر نه این که آن بخارات شیمیایی جهنمی که چشم تورا بازگرفته اند درکارخانه های همین شهر و شهرهایی چنین / شهرهای آلمان ودیگرکشورهای غربی / ساخته می شوند؟شمس جهان آراء به میهمانی موش های کور آمده است و آنان درنمی یابند واصلا چگونه دریابند وقتی که چشمان باطن شان کور است وهیچ چیز را جز خود و اهواء؟رنگارنگ خود نمی بینند ؟
اگرنه جانبازی که چشمان ظاهرش را اسلحه مرگباری کورکرده است که درکارخانه های اینان ساخته می شود . حجتی است که خداوند برآنان تمام کرده است . کجاست وجدان بیداری که چشم بدین عبرت بازکند ؟ جانبازی که چشمان خود را درراه اقامه عدل باخته است واستقرار احکام خدا برزمین ... اما این سخنان آن همه ازاین دیارمرگ زده وساکنانش دوراست که کسی بیدار نمی شود " وما انت بمسیع من فی القبور" مردگان خفته درقبرستان اهواء نفس اسیران سیاه چال های شهوات ساکنان دیار ظلمت جاودانه اند .منجی بشرو بشیرعشق را آری بسیجی جانباز را درشهر کوران باورنخواهند کرد ، اگر نه آنان را می گفتم که شفای کوردلی خویش را ازتو بخواهند ازتوکه حدقه چشمانت خالی است اما چشمان باطنت سرشاراز شهود هفت آسمان وزمین است ...
ای منجی بشر ، بشیرعشق بسیجی ! تو کجا و اینجا کجا ؟ این غربی ترین مغرب حقیقت برگستره سیاره رنج ...اینجایی که خفتگانش را جز نهیب مرگ چیزی بیدار نخواهد کرد .. جزمرگ و صوراسرافیل . آنگاه که آسمان انفطاریابد و ستارگان پراکنده مشوند . آنگاه که دریاها شکافته شوند و انسان ها سرازقبرها بردارند ، خواهند دانست که چه پیش فرستاده اند وچه واپس نهاده اند ... یا ایهاالانسان ! چیست آنچه تورا فریفته است و برپروردگارت غره داشته است ؟ وتو چه می دانی که روز جزا چیست ؟ آن روز که کسی را بردیگری اختیاری نیست و فرمان هر چه هست خاص خداست .اهل بصیررا باشهر کوران چه کار؟


"بشیر عشق در شهر کوران"
کارگردان : درطالب زاده ردوباری
فیلمبردار: صادق میانجی
صدابردار : مجید مصدق
نویسنده و گوینده متن : شهید سید مرتضی آوینی
تهیه شده : درسال 1368کلن ، آلمان ، خانه جانبازان
زمان فیلم : 30 دقیقه

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱۸ فروردین ،۱۳۸٦ - مجنون

معيارهاى انتخاب دوست

معيارهاي انتخاب دوست، حفظ آن و نوع روابط با او در رواياتي از اميرالمومنين علي عليه السلام از كتاب غررالحكم و نهج البلاغه:

1 - از دوستت ايمن مباش تا اين كه او را بيازمايى و بسيار با احتياط با دشمنت‏ برخورد كن .
2 - دورانديش كسى است كه دوست نيك را برگزيند، زيرا كه فرد به دوستش سنجيده می ‏شود .
3 - براى خدا دوست ‏بداركسى را كه براى اصلاح دين با تو نبرد می‏كند و تو را يقين نيك و درست می ‏آموزد .
4 - دوستت را گرامى دار و از دشمنت درگذر تا فضل و مردانگى براى تو مسلم گردد .
5- لغزش دوستت را ببخش تا دشمنت تو را پاك پندارد .
6 - هركس با مردم گذشت وجوانمردى داشته باشد ازدوستى آنان برخوردار گردد .
7 - دوستت را با نيكى و خوش رفتارى سرزنش كن و بدى‏ها و زشتى‏هاى او را با بخشش و هديه دفع كن و ازخود دور ساز .
8 - هركس در راه رضاى خدا (با ديگرى) همنشينى كند ، همنشينى با او نيك و گرامى و دوستيش پايدار است .
9 - برادرى و دوستى با نيكان مغتنم است و همچنين دورى گزيدن از همنشينى با بدان و بدكاران .
10 - با خردمندان هم صحبت ‏باش، با دانشمندان همنشينى كن و برهواى نفس پيروزشو تا رفيق گروه برتر و بالاتر شوى .
11 - همنشينى با دوست عاقل، روح را زنده می ‏كند .
12 - هركه دوستيش با تو در راه خدا نيست از او بترس، زيرا كه دوستيش پست و همنشينى با وى زشت است .
13 - دوستى دنيا زدگان به كمترين چيزى كه پيدا شود و پيش آيد از بين می ‏رود .
14 - آنان كه براى يارى خدا با هم برادرى می ‏كنند دوستى شان براى پايدارى سبب آن دوستى، پاينده و پايدار است .
15 - دوستى دين داران با يكديگر ديرقطع می ‏شود و دوام و ثباتش دايمى است .
16 - دوست هركس عقل اوست .
17 - پيوند دوستى را با برادران دينى خود محكم سازيد كه آنان ذخاير دنيا و آخرت هستند . مگر نشنيده‏ ايد كه خداوند در قرآن شريف به تاثر گمراهان در قيامت اشاره كرده كه می‏گويند: (در روز سخت) نه شفيعى داريم، نه دوستى كه در كارمان همت گمارد .
18 - با دوستان همراهى كردن، دوستى را پايدار می دارد .
19 - هركه را دوست می ‏داريد در راه خدا و براى او، دوست‏ بداريد و هركس را دشمن می ‏داريد در راه خدا و براى او، دشمن بداريد .
20 - اگر با شمشيرم بر بينى (فرق - دماغ) مؤمن بزنم تا مرا دشمن بدارد، دشمن نخواهد شد و اگر همه دنيا را درگلوى منافق بريزم تا مرا دوست‏ بدارد، دوست نخواهد داشت و اين حقيقتى است كه بر زبان پيامبر امى (ص) جاري شده كه فرمود: «اى على! هيچ مؤمنى تو را دشمن نمى‏دارد و هيچ منافقى تو را دوست نخواهد داشت .»
21 - دو كس درمورد من هلاك خواهند شد: دوست غلو كننده و دشمن سرسخت .
22 – سودمند ترين گنج ها، دوستى دلهاست .
23 - دوستى با تلخي و جدال نشايد .
24 - هركس دوستت دارد، (تو را از بدى) نهى كند و كسى كه دشمنت دارد فريبت دهد .
25 - دوستى مقام و رياست، انسان را از دوستى به پروردگار باز دارد .
26 - كسى كه مرا دوست دارد در هنگام مرگ مرا به گونه‏اى می ‏يابد كه دوست مى‏دارد، و كسى كه مرا دشمن دارد در آن هنگام به گونه‏اى مرا خواهد يافت كه ناخوشايندش می ‏باشد .
27- اموالتان را متوجه كسى سازيد كه دلهايتان او را دوست دارد .
28 - كسى كه ازخدا بترسد مردم او را دوست دارند .
29- كسى را كه به خاطراصلاح دين با تو مبارزه مى‏كند و تو را يقين نيكو می ‏آموزد براى خدا دوست ‏بدار .
30 - برحذر باش از دوستى با دشمنان خدا، و خالص نمودن دوستى براى غيردوستان خدا، چرا كه هر گروهى را دوست داشته باشيد با آنان محشور خواهيد شد .
31 – زبان، بيان كننده مراتب دوستى است، اما ظاهرحال، حاكى از محبت دل است .
32 - شايسته ترين فرد براى دوستى، كسى است كه سودش براى تو و زيانش براى دشمن تو باشد .
33 – در دوست داشتن، زياده روى مكن .
34 - محبت قلبى ، با دوستى محكم گردد .
35 - سه چيز موجب محبت دلهاست: دين دارى، فروتنى و بخشندگى .
36 - سه چيز محبت آور است: خوش خلقى، رفاقت نيكو و تواضع .
37 - چشم دوست، ازديدن عيبهاى دوست نابينا، و گوشش از شنيدن بديهايش ناشنواست .
38 - از دست دادن دوستان، غربت و تنهايى است .
39 - كسى كه چيزى را دوست ‏بدارد همواره به ياد او سخن گويد .
40 - آن كه ما اهل بيت را دوست ‏بدارد بايد پوششى از بلا را مهيا سازد (يعنى آماده پذيرفتن بلاها از سوى مخالفين ما باشد).

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥ - مجنون

آمد محرم و در ميخانه باز شد ...

کل یوم های من از امروز عاشورا...

تقریر آیه های روشن شن مرا بس است!

شن های داغ داغ دیده ی خون اندود!

تقریر ابتدای آیه که صحراست و انتهایش که افق!

تقریر صامت خورشیدو مصوت شمشیر...!

تقریر عشق به واژگونه قاعده های تجوید...قرآن تویی!

وکه جز الله خالق تو؟!

به نام خدای حسین (ع)..!
تفسیرآیه های خیس عطش مرا بس است!

ترگونه شیوه تفسیر واژه های خدا!

شأن نزول کربلای تو تشویش ذهن مکدر دنیا و دنیاپرستی مشوش ماست!

شأن نزول که نه، شأن صعود دارد آیات عاشورا!

شأن صعود آیه های زخمی تو تضمین امتداد نبض دین است و احیای مردگان گور گمشده در عادات!
نجوای دلنشین رهایی! تفسیرمستانه پرواز تویی!

و که جز الله مقصود تو؟!

به نام خدای  کربلا و حسین (ع)..!

 


تأویل آیه های محکم مظلوم، تأویل آیه های محکم مشهود، تأویل هفتاد و دو آیه ی مسرور مرا بس است!

فهم فرات و حرف های مقطعه ی مجروح مرا بس است.

آمیخته ای با شور پیوسته ای به شعور،سلطان عشق تویی!

و که جز الله معشوق تو؟!

به نام خدای عشق و حسین(ع) !
ای جلوه ی جمیل جنون
حسین (ع) !
سپید محرم دل بوده ای ومن سیاه پوش محرّم!

تا کنون که دیگر بار عاشورای تو از پی روزهای مغموم من سررسیده است، شوریده ام!

شوریده ام به دل!

بر کوره راه های بی سرانجامش!

بر قله های پست هوایش!

این روزهای هم قافیه با غم که میرسند، تابم تمام میشود، فریاد می چکانم از چشم ها که ای شاهدان شفیق محرم! با لفظ های مکرر مردم بخوانمتان..بهتر!

بانوی روشنا...عباس ساقی جان...کوه سه ساله ی درد... شش ماهه نازنین که گواهی...

این تن بوی تعلق دنیا گرفته است...این دل بهانه ی باران گرفته است، پاره پاره اش میکنم به ضجه های رقیه، میسپارمش به شفیع اش...
نامه های سرگشاده ی توبه را تو بخوان..وعده های صراط مستقیم را تو بده..
کل یوم های من از امروز
عاشورا...

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥ - مجنون

 

عيد سعيد فطر بر همه شما مبارك

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥ - مجنون

آخر الزمان

كليه منابع روايى شيعه و سنى، پيرامون حضرت مهدى، عليهالسلام، اتفاق نظر دارند كه آن بزرگوار بعد از نهضتى مقدماتى كه برايش به وجود می آيد، ظهور میكند... و ياران درفشهايى سياه، ايرانی اند كه زمينه ساز حكومت آن حضرت و آماده كننده مقدمات فرمانروايى وى میشوند. در اين روايات، اتفاق است كه دو شخصيت وعده داده شده، سيد خراسانى و يا هاشمى خراسانى و ياور او شعيب بن صالح هر دو ايرانى هستند... تا پايان رواياتى كه مربوط به آنان در منابع شيعه و سنى آمده است.

اما منابع حديث شيعه علاوه بر ايرانيان، افراد ديگرى را به عنوان زمينه سازان ظهور حضرت مهدى عليه السلام، به نام يمنيها ذكر نموده است، چنانكه روايات بی شمارى در منابع شيعه وجود دارد كه بطور عموم دلالت دارد كه قبل از ظهور آن حضرت، حكومت و يا نيرو و يا نهضتى مبارز و انتقام گيرنده برپا خواهد شد... مانند اين روايتى كه میگويد: «او می آيد و براى خداوند، شمشيرى است از نيام كشيده شده» البته اگر چنين روايتى وجود داشته باشد. چه اينكه صاحب كتاب «يوم الخلاص» آن را با ذكر پنج منبع نقل كرده است كه من اين روايت را در اين منابع نيافتم، همچنين موارد متعدد ديگرى كه براى آنها هم منابعى را ذكر نموده است! خداوند به ما دقت و امانت در نقل روايات را عنايت فرمايد... و مانند روايت ابان بن تغلب از امام صادق، عليه السلام، كه گفت شنيدم، حضرت می فرمود:

هنگاميكه درفش حق برافراشته میگردد شرقيها و غربيها آن را لعن و نفرين میكنند! آيا میدانى براى چه؟ عرض كردم خير. حضرت فرمود: براى آنچه را كه مردم با آن روبرو میشوند از اهل بيت و فرزندان آن حضرت پيش از ظهور وى. (1)

اين روايت دلالت دارد كه اهل بيت آن حضرت، از بنى هاشم اند و پيروان وى، غرب و شرق را خشمگين و ناراحت كرده اند، آنها (دشمنان) زمانيكه با نهضت ظهور حضرت مهدى، عليه السلام، روبرو مى شوند براى آنان مصيبتى بس بزرگ است كه در اثر آن اعصابشان را از دست مى دهند و روايتى كه قبلا از روضه كافى در تفسير آيه شريفه «بعثنا عليكم عبادا لنا اولى باس شديد» از امام صادق، عليه السلام، نقل شد حضرت فرمودند:

گروهى را كه خداوند پيش از ظهور قائم برمی انگيزد، هيچ دشمنى را از آل پيامبر، صلی الله عليه وآله، فرا نمی خوانند مگر اينكه او را به قتل میرسانند.

و ساير رواياتى كه دلالت دارد، مهيا شدن مقدمه و زمينه براى ظهور آن حضرت، با نيروى نظامى و تبليغاتى جهانى است و چنانكه در برخى روايات آمده است به گونه اى است كه «نام او سر زبانهاست».

بنابراين، روايات مربوط به مقدمات ظهور، به سه دسته تقسيم میشود:

الف - روايات مربوط به روى كار آمدن ياران درفشهاى سياه كه شيعه و سنى بر آن اتفاق دارند.

ب - روايات مربوط به حكومت يمنى كه فقط در منابع شيعه وارد شده است، البته شبيه اين روايات، احاديثى در برخى از منابع اهل سنت مبنى بر ظاهر شدن يمنى پس از ظهور حضرت مهدى، عليه السلام.

ج - رواياتى كه حاكى از ظاهر شدن و روى كار آمدن زمينه سازان ظهور آن بزرگوار است، بى آنكه آنها را مشخص نمايد... اما بزودى متوجه خواهيد شد كه اين روايات بطور عموم دلالت بر ياران ايرانى و يمنى آن حضرت دارد كه زمينه ساز حكومت وى هستند.

اما روايات، زمان روى كار آمدن حكومت يمنيها را مشخص نموده است كه در همان سال ظهور حضرت و همزمان با خروج سفيانى از سرزمين شام و يا نزديك خروج سفيانى كه دشمن و مخالف حضرت است، مى باشد.

اما حكومت زمينه سازان ايرانى، به دو مرحله مشخص تقسيم می شود:

مرحله اول، آغاز نهضت آنان به وسيله مردى از قم، كسى كه حركتش سرآغاز امر ظهور حضرت مهدى، عليه السلام، است، چه اينكه روايات گوياى اين است كه «آغاز نهضت آن حضرت از ناحيه مشرق زمين است».

مرحله دوم، ظاهر شدن دو شخصيت مورد نظر، در بين آنان به نام سيد خراسانى و فرمانده نيروهاى آن حضرت و جوان گندمگونى كه نام وى در روايات، شعيب بن صالح ضبط شده است.

چنانكه مى توان، نقش ايرانيان زمينه ساز را با توجه به پيشامدها و حوادثى كه ذكر آنها در اخبار آمده است نيز، به چهار مرحله تقسيم نمود:

مرحله اول: از آغاز نهضت توسط مردى از قم تا ورودشان در جنگ.

مرحله دوم: داخل شدن در جنگى طولانى، تا اينكه خواسته هاى خويش را بر دشمن تحميل كنند.

مرحله سوم: رد كردن خواسته هاى نخستين خود كه اعلام كرده بودند و به پا داشتن قيام همه جانبه آنان.

مرحله چهارم: سپردن پرچم اسلام به دست تواناى حضرت مهدى، عليه السلام، و شركت جستن آنها در نهضت مقدس آن حضرت.

در برخى از روايات، آمده است كه ظاهر شدن خراسانى و شعيب در اثناى جنگ ايرانيان به وقوع مى پيوندد، به گونه اى كه آنها با توجه به طولانى شدن نبردشان با دشمن، خودشان سيد خراسانى را به عنوان سرپرستى امور اجتماعى و سياسى خود برمى گزينند گرچه وى از پذيرفتن اين منصب خرسند نيست، اما آنها او را سرپرست خود قرار مى دهند، سپس سيد خراسانى، شعيب بن صالح را به فرماندهى نيروهاى مسلح خويش برمى گزيند.

در تعدادى از روايات، زمان آخرين مرحله زمينه سازى آنان كه متصل به ظهور حضرت مهدى، عليه السلام، است مشخص گرديده كه شش سال خواهد بود. اين برهه، مرحله شعيب و خراسانى است، از محمدبن حنفيه نقل شده است كه فرمود:

درفشهاى سياهى از بنى عباس و پس از آن درفشهاى سياه ديگرى از خراسان خروج مى كنند كه حاملان آنها كلاه سياه و لباس سفيد بر تن دارند، پيشاپيش آنان مردى است كه وى را صالح بن شعيب و يا شعيب بن صالح مى نامند او از قبيله بنى يمنم است آنان نيروهاى سفيانى را شكست داده و در بيت المقدس فرود مى آيند تا مقدمه حكومت حضرت مهدى، عليه السلام، را فراهم آورند، تعداد سيصد تن ديگر از شام به او مى پيوندند، فاصله خروج او تا تقديم زمام امور به حضرت مهدى، عليه السلام، هفتاد و دو ماه مى باشد. (2)

در مقابل اين احاديث، روايات ديگر است كه مى گويد، ظاهر شدن خراسانى و شعيب، مقارن و همزمان، ظاهر شدن يمنى و سفيانى است از امام صادق، عليه السلام، روايت شده است كه فرمود:

خروج خراسانى و سفيانى و يمنى در يك سال و يك ماه و يك روز واقع میشود، درفش يمنى در بين اين پرچمها از همه هدايت گر است، زيرا وى مردم را به حق دعوت مى كند. (3)

و از امام باقر، عليه السلام، منقول است كه فرمود:

خروج سفيانى و يمنى در يك سال و يك ماه و يك روز است مانند نظم و ترتيب دانه هاى تسبيح كه يكى بعد از ديگرى است. جنگ از هر طرف روى مى آورد. واى بر كسانى كه در مقابل آنان بايستند در ميان آن درفشها، پرچم يمنى هدايت گرتر است، آن درفش حق است و شما را به سوى صاحبتان (مهدى، عليه السلام) دعوت مى كند. (4)

ظاهرا، مراد از خروج اين سه نفر به ترتيب، مانند دانه هاى تسبيح، با اينكه در يك روز واقع مى شود اين است كه انگيزه هاى خروج آنها با يكديگر ارتباط سياسى دارد. البته آغاز خروج آنان در يك روز است، اما ترتيب جنبش آنان و استحكام امورشان مانند مهره هاى تسبيح، يكى پس از ديگرى واقع مى شود.

به علاوه روايت هفتاد و دو ماه اگرچه قابل قبول است. چون به طرق زيادى از محمد بن حنفيه نقل شده است. روايات، گوياى اين است كه وى داراى نوشته اى از پدر بزرگوارش حضرت على، عليه السلام، بوده كه حضرت آن را از گفتار پيامبر، صلى الله عليه وآله، نوشته بوده و در آن حوادث و پيشامدهاى آينده بوده، بلكه بنا به گفته برخى از روايات، در آن نوشته، نام تمام فرمانروايان حاكم بر مسلمانها، تا روز قيامت ذكر شده بوده و آن را فرزندش ابو هاشم از وى به ارث برده و نام كسانى را كه از عباسيان حكومت خواهند كرد به اطلاع آنان رسانده است...

اما با اين همه، آنچه در مساله خراسانى و شعيب بهتر به نظر مى رسد، رواياتى است كه مى گويد خروج خراسانى و شعيب همزمان خروج سفيانى و يمنى است، چون اين روايات، منتسب به امامان، عليهم السلام، مى باشد و سندش محكمتر است، بلكه در اين روايات احاديث صحيح (5) السندى نيز مانند روايت ابوبصير از امام باقر، عليه السلام، وجود دارد.

در هر صورت، اين مرحله از حكومت زمينه سازان دولت حضرت، چنانچه ما هم ترجيح داديم، سال قبل از ظهور وى و يا احتمال اينكه شش سال باشد و در هر حال آخرين مرحله حكومت آنهاست، اما آنچه مشكل به نظر مى رسد، شناخت مراحل ديگر دولت آنها قبل از آخرين مرحله آن است و اينكه فاصله بين آغاز حكومت آنان به واسطه مردى از قم و بين خروج سيد خراسانى و شعيب چقدر است؟... اين در حقيقت بخشى مفقود از سلسله روايات مربوط به ايرانيان است كه من در روايات نديدم چه اندازه بوده است.. آرى در برخى از روايات، اشاره هايى در اين زمينه وجود دارد كه بعد از بيان مهم ترين روايات مربوط به حكومت آنان، خواهد آمد.

اروايت: آغاز حكومت مهدى، از ايران
از جمله آن روايات، حديثى است كه صراحت دارد، آغاز نهضت حضرت مهدى عليه السلام، از ناحيه مشرق خواهد بود از امير مؤمنان، عليه السلام، نقل شده است كه فرمود:

آغاز ظهور او از مشرق است، زمانيكه اين امر پيش آمد، سفيانى خروج مى كند. (6)


و از طرفى آنچه كه علما بر آن اتفاق دارند و در روايات به نحو تواتر (7) وارد شده اين است كه ظهور
آن حضرت از مكه است، بنابراين بايد مراد از گفته امير مؤمنان، عليه السلام، كه فرمود: «آغاز نهضت او از ناحيه مشرق است» يعنى آغاز و شروع نهضت وى از مشرق، يعنى ايران است. و همچنين دلالت دارد كه آغاز نهضت آن حضرت، قبل از خروج سفيانى بوده و فاصله بين آغاز امر او و خروج سفيانى، مدتى نه كوتاه و نه طولانى است. زيرا در روايت، هضت حضرت بر خروج سفيانى، با «واو» عطف شده است نه «فاء» و «ثم» كه دلالت بر فاصله داشته باشد، بلكه مى توان گفت اين روايت، اشاره به نوعى ارتباط سببى بين آغاز امر زمينه سازى براى دولت حضرت مهدى، عليه السلام، از سرزمين ايران و بين خروج سفيانى دارد، توجه داشتيد كه جنبش سفيانى صرفا واكنشى است جهت رويارويى با موج فزاينده نهضت اسلامى كه زمينه ساز مقدمه قيام آن حضرت است.

روايت:امت پيامبر و حكومت مردى از اهل بيت
روايتى را كه ابو بصير از امام صادق، عليه السلام، نقل كرده نيز از جمله روايات در اين زمينه است، حضرت فرمود:

اى ابو بصير امت پيامبر، صلى الله عليه وآله، تا زمانيكه خاندان فلان بر مسند حكم هستند هيچگاه به گشايشى نخواهند رسيد تا آنكه فرمانروايى آنان منقرض شود، با تمام شدن آن، خداوند آن را به مردى از اهل بيت ارزانى مى دارد كه روش او بر اساس تقوى و عمل وى هدايتگر مردم است. در مقام قضاوت و حكم بر مردم، اهل رشوه نيست. به خدا سوگند من او و نام او و پدرش را مى دانم آنگاه، آن مرد تنومند و كوتاه اندام كه داراى علامت خال بر صورت و دو نشانه ديگر بر پوست بدن دارد مى آيد، او پيشوايى عادل است كه حافظ و نگاهبان آنچه كه نزد او وديعه گذاشته شده است مى باشد، دنيا را پر از عدل و داد مى نمايد آنگونه كه بدكاران آن را پر از ظلم و جور كرده اند. (8)

اين روايت قابل توجهى است ولى متاسفانه بخش پايانى آن ناقص است، اين روايت را صاحب بحار از كتاب «اقبال» سيد بن طاوس نقل كرده است كه صاحب اقبال در كتابش ص559 بيان داشته است كه اين روايت را در سال 362 در كتاب «ملاحم» بطائنى ديده است و از آن كتاب اين روايت را نقل كرده اما ناتمام، و در پايان گفتارش گفته است «سپس تمام روايت را نقل كرده است» حال آنكه كامل نقل نكرده است، بطائنى از ياران امام صادق، عليه السلام، بوده و نسخه كتاب وى ناياب است البته ممكن است در كتابهاى خطى ناشناخته در اطراف و اكناف كشورهاى اسلامى در كتابخانه ها وجود داشته باشد.

روايت دلالت دارد كه سيد بزرگوارى از ذريه اهل بيت، عليهم السلام، پيش از ظهور حضرت قائم، عليه السلام، حكومت مى كند و مقدمات دولت آن حضرت را فراهم مى نمايد، مردم را متوجه تقوا و پرهيزكارى مى نمايد و طبق احكام اسلام عمل مى كند، وى اهل سازش و رشوه گيرى نيست، اين سيد كه ذكر آن در روايت آمده احتمال دارد مراد از او امام خمينى باشد.

اما جمله خاندان فلان كه امام فرمود: «تا زمانيكه خاندان فلان بر سر كار باشند» ملازمه ندارد كه مراد از آنها بنى عباس باشند آنگونه كه سيد بن طاوس فهميده است، همينطور در ساير رواياتى كه امامان، عليهم السلام، در آنها تعبير به فلان و آل فلان نموده اند، البته گاهى منظور امامان، عليهم السلام، از اين تعبير، بنى عباس و گاهى خاندانهايى است كه قبل از ظهور حضرت مهدى، عليه السلام، فرمانروايى مى كنند، مثلا روايات متعددى كه بازگو كننده اختلاف بين خاندان فلان و آل فلان، از حكام حجاز است وجود دارد كه آنان بر شخص فرمانروايى از خودشان اتفاق نظر پيدا نمى كنند و بين قبيله ها ايجاد اختلاف مى شود، آنگاه حضرت مهدى، عليه السلام، ظهور مى كند و مانند روايتى كه از امير مؤمنان على، عليه السلام، روايت شده است كه حضرت فرمود:

آيا خبر ندهم شما را به پايان سلطنت خاندان فلان؟ عرض كرديم آرى اى امير مؤمنان. فرمود: كشته شدن بى گناهى در سرزمين حرم از قبيله قريش، سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و موجودات را هستى بخشيد بعد از پانزده شب ديگر، سلطنتى برايشان نخواهد بود. (9)

و غير از اين روايت، روايات متعدد ديگرى كه اختلاف بين بنى فلان و يا به هلاكت رسيدن فرمانرواى ظالمى از آنان را بيان كرده است و اينكه پس از آن سفيانى خروج خواهد كرد و يا ظهور حضرت مهدى، عليه السلام، به وقوع مى پيوندد و يا اينكه بيانگر برخى از نشانه ها و پيشامدهاى نزديك ظهور آن حضرت است... بنابراين بايد اين روايت را به غير بنى عباس تفسير نمود زيرا صدها سال پيش، حكومت و فرمانروايى آنها سپرى شده است.

بلكه رواياتى كه بصراحت از بنى عباس نام برده است، حتما بايد مورد بررسى و دقت قرار گيرد. چه اينكه اين روايات از امامان، عليهم السلام، با عبارت «فرزندان فلان» و «خاندان فلان» وارد شده است و شخص راوى آن را به لفظ بنى عباس روايت كرده به اين اعتقاد كه مراد از گفته امام، عليه السلام، از «فرزندان فلان»، بنى عباس مى باشد.

گاهى در روايات ظهور، تفسير به بنى عباس صحيح است زيرا مراد از ذكر نام آنها، روش آنان است كه در نقطه مقابل امامان، عليهم السلام، بوده است، نه اينكه مراد شخص آنها و فرزندان و يا ذريه آنان باشد... البته بندرت نياز به چنين تفسيرى پيدا مى كنيم زيرا در اغلب روايات تعبير به فرزندان و خاندان فلان شده است.

به هر حال، منظور از خاندان فلان در روايت مورد بحث كه فرمود: «تا زمانيكه خاندان فلان بر مسند حكم باشند، تا اينكه فرمانروايى آنان منقرض شود، با تمام شدن آن خداوند آن را بر مردى از اهل بيت قرار مى دهد» حكام ظالم و ستم پيشه، غير از بنى عباس است كه سيد موعود، بعد از آنان ظاهر مى شود و قبل از ظهور حضرت مهدى، عليه السلام، با دالت حكمرانى مى كند.

اما لفظ «آنگاه، آن مرد تنومند كوتاه اندام كه داراى علامات خال بر صورت و دو نشانه ديگر بر پوست بدن دارد، پيشوايى است عادل» حكايت از اين دارد، بعد از آن سيد كسى خواهد آمد كه مفهوم آن اين است كه آن شخص حضرت مهدى، عليه السلام، است و هم اوست كه داراى اين نشانه هاست، چنانكه در اوصاف حضرت آمده است. اما صفت «مرد تنومند كوتاه قد» بر آن حضرت تطبيق نمى كند. زيرا در مجموعه روايات، آن حضرت بلند قامت و موزون ياد شده است، بعيد نيست كه يك بخش و يا بيشتر از اين روايت، در اثر نقل سيد بن طاوس و يا ديگرى از راويان، افتاده باشد. و اين مرد تنومند و كوتاه اندام، بعد از سيد مورد نظر مى آيد و برخى از صفات ديگرش از روايت افتاده است، بدين سان نمى توانيم در اتصال زمان اين سيد مورد نظر را به زمان ظهور حضرت مهدى، عليه السلام، از اين روايت استفاده كنيم.



پی نوشتها:

1. المجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج52، ص63.

2. ابن حماد المروزى، الو عبدالله نعيم، الفتن، (نسخه خطى)، ص 84 و قريب به همين
مضمون در ص 74.

3. المجلسى، محمدباقر، همان، ص 210.

4. المجلسى، محمدباقر، همان، ص 232.

5. روايت صحيح آن است كه تمام راويان آن ثقه و مورد اعتماد باشند.

6. المجلسى، محمدباقر، همان، ص252، به نقل از: ابونعيمالاصبهانى، احمد، الاربعون
فى المهدى.

7. متواتر، خبرى است كه راويان آن به حدى برسد كه عادتا محال است اهل كذب باشند و
اين در همه طبقات راويان بايد ثابت باشد.

8. المجلسى، محمدباقر، همان، ص269.

9. همان، ص 234.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٥ - مجنون